عضویت در سایت علی واکسیما







علی واکسیما در فیسبوک


 

آدمي به شغل خويش معنا مي دهد ...


علي را در حاشيه بتهوون شناختم ، مثل خيلي هاي ديگر كه او را درهمين حاشيه شناختند . اگرچه علي اصلاً « حاشيه » نيست و خودش قصه اي است مستقل از يك آدم واقعي و حسابي ، يك آدم زنده و فعال ، يك آدم سرراست و درست و پر ازانرژي زندگي و آرزوهاي قشنگ و دوست داشتني ، كه يه كار وحرفه او معنا مي دهد و او را يك آدم منحصر به فرد معرفي مي كند. علي ، آدمي است كه به حرفه اش هويت داده و از روي كسي كپي نكرده ، او اولين واكسي هويت دار اين شهر است .
در تاريخ اين مملكت ، پيشه وار ، هميشه ، به ظاهر در حاشيه بوده اند، ولي به واقع هميشه درمتن زندگي مردم زندگي كرده اند و با آنها بوده اند . كفشدوزي دراين كشور ، حرفه اي قديمي است ولي « واكسي » حرفه اي است جديد ، تا مدتها كفاش ها واكس هم مي زدند و بعدها اين دو كار از همديگر جدا شدند . يك صاحب دكان و اسم و رسم وهدايت مشخص و ديگري غالباً بي مكان و اسباب به دوش و بدون هويت مشخص .براي اين كه اين حرفه ، هميشه حرفه اي موقتي بوده وهيچ جوان سالمي دلش نمي خواسته كه در اين كار باقي بماند . پيرمردها هم كه غالباً از سرناچاري اين كار را ، با دلمردگي و بي ميلي انجام مي دادند و مي دهند . براي اين كه دركار سادة واكس زدن و برق انداختن كفش هاي خلايق ، نه جنبه¬اي از هنر ديده مي شود و نه سايه¬اي از صنعت و فن . كاري است كه براي بسياري ازهمين خلايق ، زياد هم واجب به نظر نمي رسد. مي بينيم آدم هاي زيادي كه شيك پوشي شان از دور شيپور مي زدند ، ولي كفش هايشان هميشه خاكي و كثيف و چاك چاك است . آدم هاي آراسته و كلاسيك ، مي گفتند كه آراستگي حقيقي يك آدم در تميزي و براقي كفش هايش است . يعني همان تكه هايي از لباس كه به چشم نمي آيند . همان طور كه نظافت حقيقي يك خانه را از سالن پذيرايي آن نمي شود شناخت ، در نظافت و خوشبويي آشپزخانه و حمام و دستشويي است كه مي شود ببينيم طرف چه كاره است. عكس هاي موسيقيدانان بزرگ ايران دوره تجدد را اگر نگاه كني ، مي بيني كه گره كراوات محكم و كفش هايشان براق است .بيشتر از همه، استاد صبا، استاد حسين تهراني و استاد فرامرز پايور.

اگر واكس زدن كفش هاي مردم ، حرفه اي است نمي تواند به صاحب آن هويت بدهد ، درعوض حالا كنار مغازه با يك چني آرا و دوستانش ، آدمي پيدا شدن كه به اين حرفه ، هويت داده است .در فرهنگ ما ، متاسفانه افرادي كه با همت و انرژي حياتي شان ، به كارشان شخصيت بدهند و خودشان نيز با آن مطرح شدند ، خيلي كم است . مثل پيرمرد خوشروي متديني كه در جاده قديم شميران شصت هفتاد سال پيش.

قهوه خانه اي داشت و حالا در هياهوي اين شهر ، چهار راه بزرگ و پل عظيمي به نام اوست . به نام سيدخندان كه من اسم حقيقي او را هم نمي دانيم . امثال سيدخندان قهوه چي ، جوانمرد قصاب،حسن شمشيري صاحب چلوكبابي معروف را كه براي مرادش (دكتر مصدق جان مي داد)، شادرام ( اولين راننده اداره راديو سالهاي 1320 كه اتومبيلش حامل هميشگي هنرمندان به مقصدشان بود ) ، تا حتي آدم ساده و پاك كه كارش اصلاً « كار » نبود و ناني از آن در نمي آمد و فقط يك نشانه يا يك آدم بود براي مسابقه هاي فوتبال در تهران ديروز و پريروز ، محمد نامي كه معروف به مشهد بوقي شد واسمش از تاريخ فوتبال ايراني پاك شدني نيست ، اينها آدم هايي بودند كه با عشق فراوان به كارشان ، صاحب شخصيت مستقل شدند ، پيش مردم به جذابيت پيدا كردند و به خاطر جاذبه صميمي وجود آنها بود كه آن كار يا حرفه هم مطرح شد . تاريخ نويسان و هنرمندان ما از كنار اين افراد بي تفاوت گذشته اند .چرا ؟ واقعاً نمي دانم . شايد به خاطر ادامه آن سايه سياه ، استثناً روشنفكر نهايي هميشگي در اين سرزمين ، كه ماجراها و آدم هاي واقعي وساده وبي ريا را عمدتاً ناديده مي گيرد . نمونه اش جلال آل احمد كه در » غرب زدگي » واكسي را با تاكسي به خيال خودش همقافيه كرد تا بازهم به خيال خودش نيش طعنه وتمسخري بسازد و به تيپ و طبقه اي كه مورد پسند او نبود ، متلك پرت كند . آدم هايي مثل علي واكسيما يا اسي صلحه فروش ( كه او را در جمعه بازار خيابان اسلامبول ، صفحه گرامي مي فروشد و رضا حائري مستند ساز از او خيلي جذاب بيست دقيقه اي ساخته است ) . نقش دشواري را در زندگي دادند . اين ها آدم هايي هستند كه به خاطر سادگي حقيقي شان در مكاره بازار ، ادا و ريا به اصطلاح « تحويل » گرفته نمي شود .
اما علي واكسيما كه من مي شناسم ، اهل سرخم كردن وافسرده شدن و وادادن نيست ، سر به زيري او به اندازه سرسختي اوست و هراوي آن ها تا جايي كه من مي دانم ، ظرفيت بالايي دارند. درباره زندگي و خصوصيات و آرزوهاي او بازپي نمي نويسم . مطلب درباره اش زياد نوشته شده. سايتش را هم عليرضامهيجي به راه انداخته ودرآينده بازهم اسم علي واكسيما را مي شنويم . مي خواستم حرف دلم را خيلي ساده و سر راست درباره اين دوست شريف و سرراست ، بيان كنم . با همه تقليدهاي بچه گانه و شريفش از قيافه آدم هاي معروف و فيلمهايي كه ديده ، او خود خودش است . علي واكسيماست .
كه مي گويد با فرچه اش ويولون مي زند. رابطه واكسي با مشتريانش رابطه اي است بين آدم ايستاده و آدم نشسته پيش پاي او. آن كه نشسته درواقع اختياردار پاي افزار آن كسي است كه ايستاده و به ظاهر سرش خم است در حالي كه به واقع ، بلند است . همانطور كه وقتي ويولونيست به ساز آرشه مي كشد ، ظاهراً مي بينيم كه سرش را بر يك و پهلو خم كرده و به صداي سازمثل گوش مي دهد ، در حالي كه بيشتر ، اين شنوندگانش هستند كه به آن صداگوش مي كنند. همه ما مشترهاي مغازه بتهوون در خيابان سنايي ، آرزومند روزي هستيم كه اسم و عكس علي واكسيماي خودمان رادر اينترنت ، درچهارگوشه دنيا مشغول سير وسياحت تماشا كنيم كه سرافراز وسربلند، سرش را پايين انداخته تاكفش هنرمندي، ورزشكاري، دولتمردي يا آدمي ساده ودرست مثل خودش را برق بيندازد.

سید علیرضا میرعلی‌نقی